پارتنر
گفت: چه کلمه لوسی است پارتنر بهش افتخارم می کنند. قربون قدیم برم فقط شووووور بود. همیشه باهاش بودی، برات بود براش بودی چه بدی چه خوبی. چه دعوا و قهر چه آشتی و مهر.
چه خوشمزه گفت پیرزن باصفا.
گفت: چه کلمه لوسی است پارتنر بهش افتخارم می کنند. قربون قدیم برم فقط شووووور بود. همیشه باهاش بودی، برات بود براش بودی چه بدی چه خوبی. چه دعوا و قهر چه آشتی و مهر.
چه خوشمزه گفت پیرزن باصفا.
به خاطر بیماری غذایم با خانواده متفاوت است و به دلیل مشغله زیاد برای خانواده غرمه سبزی و برای خود بلغور جو جوش زده و چرخ شده پریروز را برای ناهار امروزم در اداره آوردم. خواستم در یخچال بگذارم قیافه اش بد بود و از ترس آنکه شاید آبدارچی ظرف غذا را باز نموده و ناهار مزخرف مرا بنگرد آنرا با دارچین و گل محمدی تزئین نموده و در یخچال گذاشتم و خود در اوج ساده زیستی، پنهانی به خدمت خلق مشغول شدم. باشد که این ساده زیستی صادقانه و بی ریای این ناچیز گنهکار سراپا تقصیر، قبول در گاه حق گردد. 😭😭😭
ماهیهام بودند همش با هم دعوا داشتند و دنبال هم می کردند. تو پست های قبلی یه فیلم ازش گذاشتم. با هم خوب شدند. دیگه کار به کار هم ندارند.
آخه قبلا فکر می کردند روزیشون تو آبه. اما الان فهمیدن روزیشون رو من میدم از بالا یا....... از آسمون. با یه اشاره قاشق از بالا. میان رو سطح آب و تو چند دقیقه هر چی براشون بریزم رو تموم می کنند.
به ما همگفتند روزیمون در آسمون قسمت شده اما باز هم با هم می جنگیم و عرصه رو به هم تنگ می کنیم.
ای انسان گیج و گول!!!!
💐هر چه جز آدم در این دیر کهن هشیار بود
ذات آدم بی جهت قربانی پندار بود💐
ایرانیان گر چه همیشه برای هر تغییر آغوش خود را باز می کنند اما پس از پذیرش آن را چنان بومی سازی می کنند گویی از نو می آفرینند.
اتفاقی در مورد جوشن کبیر می خواندم در ویکی پدیا چنین نوشته شد:
"در میان زرتشتیان نیز گردآوری نامهای خداوند برای نیایش رواج داشته است؛ چنانکه موبد مهرآسپند در زمان ساسانیان، در کتاب خرده اوستا تعداد صد و یک نام خداوند را براساس آموزههای گاتاها گرد آورده است."
از موعود پرسیدم و یافتم:
"در آئین زرتشت و بنا بر گاتها، در هزارهٔ سوم یا پایان جهان، نجاتدهندهای به نام سوشیانت ظهور میکند و خوبی و شادی در جهان حکمفرما میگردد."
از سوگواری پرسیدم به سوگ سیاوش رسیدم که از قدیم در ایران رواج داشت و در حال حاضر در مراسم سوگواری امام حسین از آن سوگ وام می گیرند مثلا:
"مراسم نخل گردانی در شهر یزد در ماه محرم از آداب مشهور عزاداری حسینی در شهرهای کویری است که آئینی بر گرفته از آئین سیاوشان میباشد. نخل گردانی یکی از آداب مشهور عزاداری برای امام سوم شیعیان در ایران است که بهطور عمده در شهرهای مرکزی ایران، یزد، نائین، کاشان، فردوس و شهرها، شهرکها و حتی برخی روستاهای مناطق کویری گرفته میشود."
پس به جرات می توان گفت:
هنر نزد ایرانیان است و بس.
آیا او را می شناسید:
گربه ای که در ایستگاه قطار تکدی گری می کند و از آنرو تحت تعقیب است. گربه ای که به سمت هر کسی به امید می رود. او را می رانند یا خود را جمع می کنند تا از او حذر کنند یا بیرحمانه از او عکس می گیرند تا در شبکه های اجتماعی معرفی کنند. گربه ای که به جای موش تصمیم به شکار دلها می گیرد تا به رسم دلبری روزی از روزگار بستاند. لیکن به طبیعت گربه ای گویی چشم ندارد که روی رازق ببیند، رازق را نشناخته و در پی هر دو پایی به طمع روان می گردد و آبروریزی می کند.
آه مسافری که تحت تعقیب است بسیار حرفه ای و یواشکی فعالیت ارتزاق را انجام می دهد.
ستاره: میدونی عید پوریم روزی است که مردخای یهودی که از نوادگان بنیامین بود با کمک برادرزاده اش استر که همسر خشایار شاه شده بود هامان، پسرانش و ایرانیان بسیاری را کشت.
مهپار: می گن هامان می خواست فرمان قتل یهودیان را از شاه بگیره.
ستاره: آخه يهوديها مالیات نمیدادند و در حکومت ایرانی که زیر سایه آن زندگی می کردند، دسیسه می کردند. مردخای، استر را به جاسوسی به دربار فرستاد و از او خواست ماهیت یهودی بودن خود را پنهان کند. در ضمن مردخای از شاه فرمانی گرفت تا سه روز همه مخالفان یهودیان را قتل عام کند. ایرانیان زیادی را از دم تیغ گذراند. جشن پوریم به مناسبت این قتل عام است. عید یهودیان بوی خون میده. بر عکس عید ایرانیها که بوی ........ بهار میده.
مهپار: اینها که تو می گی ثابت نشده.
ستاره: اما بهشون میاد. بهشون میاد که مالیات ندهند به حکومتی که زیر سایه اش زندگی می کنند. دسیسه کنند و زنان و دخترانشان به جاسوسی با مردان بزرگ وارد رابطه شوند. مخصوصا بهشون میاد وقتی بر کسی چیره شوند از هیچ ظلمی فروگذار نکنند. بهشون میاد چه قدر، نمیاد.
مهپار اما دیگه خوابیده بود و چیزی نشنید. مهپار هر وقت نخواد چیزی رو بشنوه میخوابه.
گفتم: من روزه قدیم می گرفتم الان نه دیگه اعتقادی ندارم. اصلا به خدا هم اعتقادی ندارم.
گفت: چرا
گفتم: بس که به اسم اسلام هر کار دوست داشند کردند. اصلا همه این حرفها دکون دستکه چه خدایی چه کشکی چه پشمی حتی اعتقاد ندارم اون دنیا باشه.
گفت: من کاری به این حرفها ندارم. من به خدای شکوفه ها اعتقاد دارم. این شکوفه ها خالقی دارند.
حتی اگر یک هزارم این حرفها و این کتاب و این احکام از طرف اون باشه باز هم جسارت نمی کنم.
تو ببخشای شها بد کردیم
این همه نقش زدی رنگ به رنگ
دیده ایم ما ولی در پی دیو و ددی، دست پر مهر تو را رد کردیم.....
برای عید سه تا ماهی گرفتم.
ماهی گلی سفیده کوچکتر از ماهی گلی هست. یه مدت کنار هم بودند بعد از یکی دو روز فهمیدم ماهی گلی بزرگه مدام دنبال ماهی گلی سفید می کنه ، خودش رو بهش می چسبونه خلاصه ماهی گلی سفیده جلو و ماهی گلی پشت سرش. دلم به حال ماهی گلی سفیده سوخت با یه طلق اونها رو جدا کردم. یعنی ماهی گلی رو تنها کردم. نمیدونم چطور طلق رو کنار زدند و باز دورهمی گرفتند. حالا بعد از اون جدایی چند ساعته دیگه ماهی گلی کاری به ماهی کوچیکه نداره. نمیدونم تو مغزش چی میگذره. اما فهمیدم!
انگار ماهیها خیلی باهوشتر از اون چیزی هستند که ما فکر می کنیم. خیلی باهوشتر از ما.
آخه ماهی گلی زود فهمید ستم به همنوع فقط عرصه زندگی خودش رو تنگ می کنه. اما ما (خودم رو میگم) هنوز نفهمیدیم.
نمیدانم قصه خرس و مرد کر را شنیده اید. خودم نمیدانم کجا و از کی شنیدم. اما چه قدر شخصیتهای شبیه مرد کر زیادند از جمله خودم.
از هر راهی می روی تا او متوجه اشتباه فکری و روحیش شود اما او از حرف های تو هم در جهت افکار بیمارش استفاده می کند. گویی گوش جانشان کر است و اما قصه:
روزی روزگاری خرسی به مردی حمله می کند و در جریان درگیری خرس سیلی محکمی به مرد می زند. در اثر این ضربه گوش مرد کر می شود. او از این درگیری جان سلامت به در می برد اما از آن روز به بعد در هر مجلسی وقتی دیگران با او صحبت می کردند فکر می کرد از خرس می گوید و در جواب می گفت.
خرسه را می گویی خیلی بد ضربه ای به من زد. عجب دست سنگینی دارد
و داستان درگیریش با خرس را بازگو می کرد.
گوش جانتان شنوا!
گوش جان بشنو صدای آشنا
روز و شب خواند به نزدیکم بیا
از رگ گردن شدم نزدیکتر
دوستت دارم ز مادر بیشتر..............
نمیدانم حتما شنیده اید روانشناسی به نام کلاگ به همراهی همسرش کودک خود را در کنار یک نوزاد شامپانزه نگهداری می کرد بدون هیچ تربیت انسانی. شامپانزه بعد از مدتی دقیقا مثل شامپانزه ها رفتار می کرد و بچه انسان از او می آموخت بدون اینکه هیج چیزی در او غیر از رفتار همنشین بزرگوارش وجود داشته باشد. بعد از نه ماه این آزمایش متوقف شد.
گویی انسان لوح سفیدی است که در آن هیچ ننوشتند و قلم در دست جامعه. پدر و مادر است و شاید در سنین بالاتر خودش.
پس اگر قرار باشد کلمه ای روی آن بنویسند باید چه نوشت؟؟؟؟؟
لائوتسه می گوید:
آن گاه که انسان در دائو (خداوند) دخالت می کند
آسمان آلوده می شود
زمین تهی می شود
تعادل به هم می ریزد
موجودات منقرض می شود.
و من در کتاب "جادوی زمین" در داستان خرگوش و راسو چنین سرودم.
بوده است این گونه آئین جهان
هر چه تابانی بتاباند همان
پس شو آینه رخ آن دلنواز
نور از او بستان به آئین نیاز
غیر نور او زمین آری به گند
نقش بر آینه ها نبود پسند
..........
همه ما انسانها یک نوا را میخوایم. گویی از یک مادر زاده شدیم و لالایی های او را زمزمه می کنیم.