غرق نور و آرامش بودم. دلم پر از گرمی عشق به ..... بیکران بود. زیبایی بیکران، رحمت بیکران......
شعله ای از محبت به بیکران در دلم نهاد درب قلبم را بست و قفل کرد. گفت به روی هیچ کس و هیچ چیز باز نکن. اما کلیدش را به خودم داد. ادامه داد گرمی سینه ات چو از کف برود برنمی گردد. اما صدایی در گوشم گفت. اگر رفت به خانه برمی گردی تا هیزمت بخشد.
گفتم: کلیدش را چرا به من می دهی.
گفت: می خواهم حظ کنم وقتی می توانی، اما به جذبه ی من در نمی گشایی.
به زمین آمدم اما قلبم در آسمانها سیر می کرد.
یکی گفت: سجاده نیاز برچین. چشم از آسمان بردار.
دیگری گفت: به گرمی محبت این همه قفل سینه ات بگشا.
چشم از آسمان برداشتم. قفل سینه به محبت آن همه بگشودم.
شعله ام چون به "های" آن همه خاموش شد.
همه رفتند. آن یکی رفت. حتی دیگری هم رفت. گویی از اول هم نبودند.
💐ای وای بر من ام همه در خواب دیده ام
من قفل سینه ام به توهم گشوده ام💐
سوز میاید سینه ام یخ زده. می خواهم به خانه برگردم اما پاهایم یخ زده. بغض راه گلو را سد کرده. می خواهم گریه کنم تا راه گلو باز شود. اما چشمانم یخ زده. بغض گلویم هم یخ زد. اما صدایی در گوشم گریه می کند. اشکهایش را می شنوم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:33 توسط زرین کوه
|