مراسم وداع
الان از مراسم نماز از مصلی برگشتم. جمعیت موج میزد به سختی تونستیم بیرون بیاییم. موقع نماز زنی پشت سرم وسط نماز گریه می کرد. جمعیت میلیونی که یه احمق به اونها مزد بگیر می گوید. من یکی از اونهام نه مزد گرفتم نه کسی از من خواست و اجبار کرد بروم. تازه دو میلیون هم از جیب برای مهمانهایش هزینه کردم. از حرف این احمق ناراحت نیستم.
این بیچاره مشکل نداره مادرش مشکل داره که مفهوم عشق و وفا را در خانواده به او یاد نداد. نمیدونه همه چیز پول نیست. از کسانی که حرفهای بیخود این مردک را غرغره می کنند خیلی ناراحتم.
خیلی وقته دیگه نمی تونم حتی یک بیت بنویسم همیشه بعد از یه متن یکی دو بیت مینوشتم.
خیلی وقته حتی خواب هم نمی بینم. انگار تو یه کابوسم. مگه میشه مردمی رهبرش ترور بشه کل بکشند. مگه میشه دشمن قسم خورده این مرز و بوم که ۲۰۰ سال است چشم طمع به این سرزمین دارد از در بیرونش می کنیم از پنجره میاد، حمله کند بمباران کند و آنها از دشمن تشکر کنند. نه خواب است همه ی اینها کابوس است. حتما بیدار میشوم و صبح به خورشید سلام می کنم و می گویم خوب بود چه خوب شد که خواب بود.
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.