بارون
امروز صبح موقع سحر نگاه بیرون نکردم خبری از بارون نبود بعد از سحر یه ذره خوابیدم. خواب دیدم اومدم بیرون خونمون نبود یه جای دیگه بود چند تا پله می خورد باید میومدم پایین تا برسم کوچه. دیدم زمین خیسه و بارون نمه نمه میاد خوشحال شدم و گفتم خدایا شکرت.
اما دیدم سبکم انگار سبک پا میزارم رو زمین یا اصلا انگار پا نمیزارم فهمیدم خوابم.
اول ناراحت شدم که چرا خوابم بعد گفتم ول کن وقت پروازه. دستام باز کردم شروع کردم به هوار رفتن بارون شدیدتر شد من بالاتر رفتم بالاتر برف و بارون قاطی بود.
💐ای خوش آن روزی کز اینجا بگذرم
پرده ی ارض و سما را بردرم
برشوم تا نور او بی اختیار
بر امید بخشش آمرزگار💐
برم دیگه سر کار.
واسه بارون دعا کنید ...... خیلی دعا کنید.
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.