خدای لطیف
دیروز رفتم استخر خیلی خوب بود. من هر وقت میرم استخر فکرم دو جا میره:
یکی: وقتی زیر دوش میرم یاد روزهای بعد از درمانم میافتم که بعد از گذشت شش ماه از آخرین استخرم به دکتر گفتم میتونم استخر برم. گفت: برو.
اما با سر بدون مو. استخر نزدیک خونه که خیلی دوستش دارم. پرده نداره! چطور سرم رو بشورم. عزیزانم گفتند نرو. اما من دوست داشتم. همین جوری رفتم تا خدا چی بخواد. رفتم دیدم پرده زدند. همین که موهام دراومد پرده هاش رو در آوردند. انگار واسه من زدند. یاد لطافت خدا میافتم. یاد مهربونیش. راستی میدونستین ما عاشق او نیستیم. ما خیلی کوچکتر از آن هستیم که عاشق او باشیم. او عاشق ماست. به خاطر رحمتش و هم به خاطر نوری که از خودش در وجود حقیرمان به ودیعه گذاشته.
دیگری: عکس یکی از شهدای غواص در ورودی اون همیشه توجهم رو جلب می کنه. سلامی می کنم و لحظه ای یاد آبهای خروشان و غواصی در عرض رودخانه وحشی میافتم. به یاد آنهمه شجاعت و رشادت سرافکنده میشم و از خدا میخواهم ما رو شرمنده اونها نکنه و همنشین شان کنه.
یه حمد و سوره برای آن ارواح پاک بخونید برای خودمون دعا کنیم تا شرمنده اونها نشویم.🤲🤲🤲


منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.