افسانه ضحاک ماردوش را شنیده بودم اما نه از شاهنامه. دیشب از شاهنامه خواندم. در پایان با خود اندیشیدم آیا دیگر ضحاک ماردوش که هر شب دو سر به قربانگاه می برد تا مغز آنان را خوراک ماران کند نیست؟
از سیاست نمی گویم چون سیاستمدار نیستم. به ملک و سرای خود می نگرم و به خود.
هست. چه نزدیک است! چند سال پیش با صدای دعای سحر بیدار میشدیم و سحری می خوردیم و به سجاده و مهر خود انس داشتیم و با خداوند سحرگاهان به راز و نیاز میشدیم.
و اکنون مهر و سجاده و جانماز را به کناری انداختیم و سگی را در آغوش می گیریم و سحرگاهان به اجابت مزاج او می اندیشیم.
💐همی دست ضحاک بینم به کار
ز هر سو کشاند سری را به دار
ربوده ز من مهر و تسبیح دین
نموده مرا با سگان همنشین💐
و حال پندهایی از فردوسی که در پایان داستانش نوشت بشنویم:
💐بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همی دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بودن مر تو را سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خار مایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی💐
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 8:0 توسط زرین کوه
|