خواب دیدم جوونیم با یه فرشته اومد دم در. فرشته گفت: یه آموخته از تجربه های زندگیت رو بده جوونیت رو بهت بر می گردونم. رفتیم به گذشته که به کدوم درس آموخته، جوونیم رو بخرم.
ها شبی که عزیزم رو بستری کردند و دیگه تقریبا از درمانش ناامید شدم من تو موقعیتی بودم که نباید به کسی دردم رو می گفتم اون شب شعر لیلا رو سرودم ازش فقط چهار بیت آخر یادمه:
بیا لیلا بشد مجنونت از دست
سحر آیی به خاکی تیره خفته است
دلاراما همه بی تابی اش گیر
به دامانت سر شیدایی اش گیر
به گوشش خوان نوایی عاشقانه
بگو رمزی ز اسرار زمانه
یکی رمزی بگو تا اوج گیرد
اگر مرداب باشد موج گیرد
من اون شب برای اولین بار شعر سرودم و بدون همدلی کسی با همه اندوهم ایستادم. ایستادگی آموختم.
نه من شعر لیلا رو با دنیا عوض نمی کنم.
رفتیم رسیدیم به جایی که عزیزم از اندوهش گفت و من نمیتونستم کاری انجام بدم چیزی نداشتم بهش بدم. من اون روز در تنهایی خودم بلند بلند گریه کردم مرتب می گفتم. این کاسه ی سرنوشت خالی بوده و ادامه دادم؛
این کاسه ی سرنوشت خالی بوده
گویی که کاسه هم خیالی بوده
در دایره قسمت ما هیچ نبود
در گردش پرگار تبانی بوده
گفتند به عدل و داد قسمت کردند
ای داد ز عدل عدلی که واهی بوده
ای دادستان داد من از عدل ستان
عدلی که فقط دو نقطه جاری بوده
یک نقطه تولد است و آن گاه دگر
رفتن از این جهان فانی بوده
بافنده ی دهر بهر من هیچ نقش نزد
تنها دو گره به دار قالی بوده
از نقش و نگار دگران باکم نیست
طومار فلک جمله فکاهی بوده.
من اون روز فقر آموختم. تجربه ی تلخی بود اما چیزی در وجودم برای همیشه شکست. نه من این تجربه رو با دنیا عوض نمی کنم.
رفتیم رسیدیم به بیماری. فرشته گفت این دیگه تجربه ای نداشت موهات همه ریخت الانم بعد از دو سال یه نمه در اومد:
جوونیم تو چشماش برقی از امید زد و با هم خوندند:
کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه.
اما صبر کنید من از بیماریم آموختم که حتی اختیار خودم رو هم ندارم. هیچ بودن و فنا در برابر قدرت خداوند رو آموختم.
خلاصه جوونیم رو نخریدم و جوونیم با اون فرشته رفت.
بیدار شدم رفتم جلو آینه آه این موی سپید چیه فکر کنم جوونیم آموخت اون قدرها که فکر می کرد قشنگ و خواستنی نبود. دلم براش سوخت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 5:59 توسط زرین کوه
|