آئینه باشیم نه سایه
غصه دار بود و گله گذاری می گرد از یکی که نماز اول وقتش ترک نمی شه. می گفت: وضعیتش رو درک نکرد. می گفت: وقتی باهاش صحبت می کردم جوابم رو به یکی دیگه می داد. می گفت: به من توهین کرد و بدترین خاطره رو براش رقم زد.
آقای خوبم، خانم مومن ام و خودم حواسمون باشه اگه ایمان در ما اثر کنه آئینه میشیم یعنی واسطه ی خیر از مبدا هستی. نور می گیریم و تو زندگی دیگران نور می تابونیم. سایه نمیشیم.
به سختی آرومش کردم بهش قول دادم مشکلش را تا جایی که بتونم حل کنم. از اتاقم بیرون می رفت در حالی که دود دلش بلند بود. یکی داشت می خوند شعر می خوند مثل نیچه می گفت:
گمان دارم خدا مرده
خدای آسمان مرده...........
اما پایان شعرش چه به دل زخمی مرد غمگین نشست:
بیا تا شعله افروزیم و تا سوی حقیقت گام برداریم
ببینیم این خدایان در کنار بی شمار قربانی انسانی و حیوان به خواب مرگ خاموشند.
خدایانی که مرموزند و این راز جز فضاحت نیست
بیا تا خود خدای یکدگر باشیم
چشم از آسمان و سر از سجده در محراب برداریم
و سر بر شانه های هم به گوش هم دعا خوانیم.
بیا تا ناخدای کشتی خاکی خود باشیم
بیا تا خود خدا باشیم
بیا تا ناخدا باشیم.
نگاه کردم شیطان بود که شعر می خواند، شعری که قشنگ بود و دلنشین. قبلا گفتم شیطان همیشه حرفهای قشنگ میزنه.
اما عمیق که بشی بوی گند می ده. بوی بی خدایی، بوی انسان خدایی آری بوی گند غرور میدهد و چه هنرمندانه مغلطه می کند.
پس:
چشم بر آسمان و سر بر سجده در محراب بگذاریم و چون آئینه نور از مبدا هستی به تاریکی بتابانیم. اگر ایمان به دل داریم.
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.