فرشته پستچی

فرشته ای را دیدم که می گفتند پستچی است و دعای خلق، بالا می برد.

گفتم: اگر تو دعای خلق به بالا می بری چرا مستجاب نمی شود‌.

با تعجب گفت: همه دعاها مستجاب می شوند از کودکی در گهواره تا پیری در بستر مرگ. هیچ دعایی مغفول نمی ماند.

گفتم: می ماند.

گفت: همراهم بیا.

شب هنگام بر بالای شهر به پرواز شدیم. او دعای تک تک آدمها حتی دیگر موجودات را جمع و در کوله اش گذاشت‌ و به بالا رفتیم.

به غولی سیاه رسیدیم. غول از فرشته نامه ها را گرفت تک تک را خواند و در پاکتشان پاسخ گذاشت.

گفتم: کیست؟

فرشته گفت: دیو خودپرستی. دعاهایی که از خود پرستی برخیزد پاسخ میدهد.

گفتم: اجابت می کند؟

گفت: آری، به جایش حسرت و نا امیدی و سرخوردگی می دهد.

گفتم: در دنیا به مقصود میرسند‌؟

گفت: فرقی نمی کند حتی اگر به مقصود برسند سرخوردگی خواهد آورد.

باز بالا رفتیم. دیوی دیگر که دیو ریا بود را دیدیم. که تک تک نامه ها را چون دیو خودپرستی پاسخ داد و به عوضشان غرور بخشید.

فرشته نامه ها را با خود تا عرش بالا برد در حالیکه می گفت دعا از سر اخلاص را پروردگار پاسخ می دهد.

گفتم: چه می دهد؟

گفت: آرامش و نور.

گفتم: به مقصود در دنیا می رسند؟

گفت: فرقی نمی کند.

طفیلی خورشید

به ماه گفتم چرا گاه بدری و گه هلال و گاهی از صفحه ی آسمان ناپیدا.

آپلود عکس

گفت طفیلی خورشیدم و در گردش عشق بازیش. رو می کند و روی بر می گرداند، می خواند و می راند. اما از یاد نمی برد طفل بینوایش را. ادامه داد تو هم طفیلی هستی؟

گفتم آری طفیلی دنیا. گاه رو می کند و نزدیک می شود. گاه روی بر می گرداند و ......... دور می اندازد و بعد .‌‌‌‌‌..........

برای همیشه فراموش می کند.

ماه خندید و گفت طفلک!

طفیلی بد کسی هستی دور بیاندازدش قبل از اینکه دور بیاندازدت.

گفتم: خورشید ندارم.

گفت: شمع دل روشن کن شاید خورشیدی شود.

۴۰ کیلویی

امروز تا رسیدن قطار به ایستگاه مترو روی صندلی نشستم. برعکس همیشه که پشت خط زرد می ایستادم.

قطار اومد من همیشه خودم رو لا به لای خانمها میندازم تا با فشار اون گنده هاش سوار شم. اما امروز جا موندم خودم نتونستم فشار بدم و سوار شم، برای اولین بار با قطار بعدی رفتم. آخه زور ندارم قبلا یه ۵۵ تا ۶۰ کیلویی بودم. بعد از بیماری شدم ۴۰ کیلو و موندم.

چی گفتی؟ سن بازنشستگی و بیمه تغییر کرده به خاطر مشکلات صندوق بازنشستگی که به دلیل سو مدیریت ضرر ده شده. می گی چرا؟

نمیدونم منم مثل تو ناراحتم. علت این همه سو مدیریت چیه شاید:

تقصیر اون ۴۰ کیلویی هایی باشه که لا به لای قدرتمنداش بالا میان. اما وزنشون همیشه ۴۰ کیلو میمونه خیالیشون هم نیست چون همیشه سوار میشن. اونا بیچاره می کنن.

نخی به آسمان

دوش در خواب به شکایت از آسمان تا بالای ابرها رفتم. بانگ بر زدم. این همه بخل به زمین از چیست. نه رقص برفی، نه ترنم بارانی.

فرشته ای دیدم که به سوزنی، ظاهرا تکه ابرها را به هم می دوزد.

گفتم: چه می کنی.

گفت: ابرها را به هم پیوند میدهم تا بارانی ببارد.

نزدیک تر رفتم. دیدم به سوزنش نخی نیست.

گفتم: نخ نداری!

گفت: می دوزم به امید نخی که:

از زمین برسد. اما کسی به آسمان نخ نمی دهد.

نه نجوای نیمه شبی و نه دعای سحری.

مظهر صبر

میدونی این کیه:

آپلود عکس

نه!

مظهر صبر.

چرا؟

آخه وقتی تازه قلمه زدم. خم بود. شیطنت کردم پشت به نور گذاشتمش.

آپلود عکس

به عشق نور کمر راست کرد و برگشت.

آیا وقتی مشکلات کمرمون رو خم و شیطان ما رو از خداوند نا امید کرد صبر می کنیم و به عشق خداوند بر می گردیم؟

کمک به طبیعت

تو این تاپیک وبلاگم تصمیم گرفتم راهکارهای هر چند کوچک برای کمک به طبیعت در جهت کاهش مصرف انرژی، آب و زباله بنویسم بنابراین هر چند وقت یک بار بازنگریش می کنم.

۱- وقتی احساس گرما در اتاق می کنی به جای کم کردن لباس یا باز کردن پنجره درجه سیستم گرمایش را کاهش دهیم.

۲- به جای هر بار جوش آوردن آب در کتری برای چای، دم نوش یا هر چیز دیگر‌ یک بار آب را جوش و در فلاسک بریزیم.

۳- بهترین روش برای گرم شدن گرم نگه داشتن پا با استفاده از جوراب است.

از نظرات شما هم در کامل کردن این صفحه استقبال می کنم.

دریاچه بیچاره نمکی

دیروز سخن از دریاچه ی بینوای نمکی شد‌. دریاچه ای که با زیاده خواهی انسان به مرگ کشیده می شود. دریاچه ای که با مرگش شاید مناطق وسیعی از کشور را به مرگ خواهد کشاند. آری دریاچه ارومیه. صحبت از انتقال آب به آن از وان، خزر نه‌، فعلا پساب و در آخر خلیج بیچاره فارس.

در این بین خبر جالبی هم شنیدم خودشون دریاچه را خشک کردند تا لیتیم استخراج کنند از کف دریاچه ارومیه.

از آب شیرین کنهای کشورهای عرب نشین هم خواندم. متاسفانه آب خاکستری که بسیار شور است مجددا به خلیج برگردانده می شود و کویرهای دریایی به وجود می آورد که در این کویرها به خاطر شوری بالا هیچ موجودی وجود ندارد.

قضاوت نمی کنم راهکار نمی دهم. چون از من نخواستند.

فقط یک کلمه از قرآن. "أَفَلَا تَعْقِلُونَ"

و چند بیتی از شعر کتابم ..... "جادوی زمین"

"حرص ز دوزخ چو جهیدن گرفت

بر بدن خاک خزیدن گرفت

تا به دل آدم مسکین نشست

رشته تسلیم و قناعت گسست

پشه صفت خون جگر نوش کرد

خان دلش سنگی و خاموش کرد

تنگ نمود عرصه به جنبندگان

پوست درید از همه درندگان..‌‌‌‌‌........"

روح باران

دوش دیدم روح باران را به خواب

گفتم ای مه روی از من رخ متاب

خشک گردید جنگل و دشت و دمن

شد به فریاد بلبل و زاغ و زغن

گفت: بر دیدار من مشتاق تر

تا بگیرم خاک خشکیده به بر

لیک داری دانه ی زقوم دل

زان بسی ترسم که گردی زنده دل

حیا

میدونی این کیه؟

آپلود عکس

مظهر وفا.

مگه گلم با وفا میشه

آره گلها و درختان همه صفات نیکو رو به کمال دارند. گلم ۱۰ ساله با منه مریض که شده بودم همه برگهاش زرد شده بود. مجبور شدم از خودم دور کنم. دادمش یه مدت به یه دوست.

واقعا چرا؟ همه صفات خوب رو به کمال دارند؟

آخه!

"وقتی خداوند در روز ازل بر همه موجودات ظاهر شد و گفت من پروردگار شما هستم. همه با دیدن آن همه زیبایی شرمنده شدند و در همه موجودات حیا پدیدار شد.

زمان شروع تقسیم صفات رسید. من بودم و همه موجودات. فرشتگان صفات را یک به یک پیشنهاد و خلایق تک به تک می گرفتند. شجاعت را شیر، چابکی را یوز، زیبایی را طاووس، وفا را سگ، دانایی را هدهد.

کنار من کسی بود که من او را نمی شناختم. هر صفتی پیشنهاد می شد در گوشم می گفت: "شاید از این بهتر هم باشد" و من از گرفتن منصرف می شدم. تا اینکه همه صفات تمام شد. او ناپدید شد من ماندم و درخت. به فرشتگان گفتم پس ما؟ گفتند: نداریم. من به ناله و شکوه لب به اعتراض گشودم. اما درخت چیزی نگفت.

فرشته ای فریاد زد صفتی متولد شد از وجود درخت به نام "توکل" که گویی همه صفات را در خود دارد. چون به حیا و شرم از خداوند، از گرفتن صفات بازماند.

گفتم: پس من.

گفتند: تو به طمع ایستادی.

گفتم: پس در دنیا چه کنم.

گفتند: حیا. از خداوند حیا کن. گرچه شیطان حیای تو را به طمع خدشه دار کرد.

آهی از دل کشیدم و گفتم: ای وای بر من، آن کس که کنارم بود و می گفت: شاید از این بهتر هم باشد، شیطان بود‌."

شیطان هنوز هم حیای آدمی را نشانه گرفته است‌‌. تا این آخرین سرمایه را هم از او بستاند. گاه به نام عدالت گاه دموکراسی و گاهی آزادی.

ناز گل

یکی از گلدونام دو قلو گل داده. شما بهش میگین مرجان اما من اسمش رو گذاشتم گلناز.

آپلود عکس

ناز گل را بین که سر دلبران

هست خیالش را کشاندن در میان

مکر خارش بین گل نازک بدن

می نشیند در کنارش تن به تن

گل گیس

روز مادر از گلهای یک نفر تعریف کردم مخصوصا از یه گلش دیدم از اون قلمه زده بود یه شاخه اش رو داد به من. همون روز کاشتمش نمی دونم اسمش چیه اما خودم اسمش رو گذاشتم گل گیس.

آپلود عکس

پیله

عزیزی گفت قصه بانگ غراب را برایش بنویسم. قصه بانگ غراب در کتاب جادوی زمین هست و تکرارش شاید بیهوده باشد. اما دوست دارم داستانی دیگر بنویسم. قصه ی دو کرم روی خاک، زیر گل یاس.

"دو کرم روی خاک، زیر گل یاس روزگار می گذراندند. هر رهگذری از بوی خوش یاس مست میشد و به طرفش میامد مشامش را به گلهایش نزدیک و دستی به مهر بر گلبرگهایش می کشید. اما هیچ کس نگاهی به کرمها نمی کرد. هیچ کس!

کرمها در گفتگو شدند که با این رنج چگونه روزگار بگذرانند. یکی گفت: مکتبی هست که از رنج میکاهد در این مکتب خود را می پذیریم و از قیاس که دشمن آرامش است می پرهیزیم. تکه آینه شکسته ای در دست گرفت و خود را در آن نگریست و به تکرار می گفت: تو چه زیبایی من تو را دوست دارم.

دیگری گفت. اما من زیبا نیستم گل زیباست.

گفت: می خواهی از حسادت بر ریشه این گل حمله کنی و او را پژمرده سازی.

گفت: نه اگر همه گلها پژمرده شوند من زیبا نمی شوم. ادامه داد از خجلت خویش را حذف می کنم. و شروع کرد به تنیدن پیله به دور خود.

بعد چندی چون از پیله برون شد پروانه ای زیبا بود با گلبرگهای گل برابر. بر گل یاس نشست. باز خود را ندید حتی گل را ندید. نظر بر خورشید کرد و گفت خورشید زیباست همه زیبایی از اوست. در شعاع نور سوی خورشید پریدن گرفت. در حالیکه کرم دیگر به تمرینات خود در مسیر پذیرفتن ادامه میداد و به روزی هزار بار تکرار جملات پذیرش رسیده بود."

نمیدانم چرا این داستان چند روزیست که در ذهنم جا خوش کرده. شاید و باز شاید تفاوت مکاتب غربی مانند اکهارت توله و فروید را با مکاتب شرقی چون مولانا در خود دارد.

حضرت میکائیل

امروز صبح آسمون خیلی قشنگ بود حیفم اومد ازش عکس نگیرم.

آپلود عکس

می گن حساب رزق و روزی و باران دست حضرت میکائیله.

یا حضرت میکائیل به نعمت باران زمین تشنه را سیراب کن.

بانگ غراب

تو شعرهای جادوی زمین یه شعرش رو خیلی دوست دارم. شاید هزار بار خوندمش. هزار بار با این بیتم پشت سر کلاغ رفتم عرش کردگار:

رفت کلاغ بالا به عرش کردگار

لیک تن دودی صدایش غار و غار

اگه به من بگن چه کاری در طول زندگیت بهترین کار بود می گم نوشتن این شعر.

شعرم در مورد قصه ی کلاغه که گره زدم به آدم. من این پرنده بی خیال رو خیلی دوست دارم.

آخر دنیا

رفیق روزهای شیمی درمانیم زنگ زد و گفت به خاطر تپش قلبش اسکن ریه داد یه توده کوچولو پائین ریه اش دیدند. می ترسید متاستاز باشه.

گفتم: لبه هاش تو اسکن چه جوری بود.

گفت: می گن صافه

گفتم : لبه های صاف به احتمال زیاد مشکلی نداره. لبه های نامنظم خطرناکه. خیالت راحت.

گفت: دکترم همین رو می گه. اما استرس دارم ترجیح میدم نمونه برداری بشه.

نمونه برداری کرد. گوشه ی ریه. سخت بود.

رفیقهای روزهای سخت یه جور دیگه هستند. نه نیازیه براشون کلاس بزاری و نه کلاس میزارن.

رفیقای آخر دنیان.

شهر یاران

گفتم: چرا این قدر ایران ایران می کنی. مرزها یه توهمه. همه جا خاک خداست.

گفت: آره همه جا خاک خداست اما یه جا خاک تن منه. خاک تن عزیزانمه. تشنه میشم وقتی خاکش تشنه است. دلم آشوب میشه وقتی تو کشورم آشوب میشه. اصلا تو میدونی ایران یعنی چی.

گفتم: از ایی ریا میاد فکر کنم نام یه قوم بود.

گفت: خوب نفهمیدی. ایران اسم رمز است بین بر و بچه های باحال این دیار.

ایران همون یاران است الف و ی رو جابجا کردند.

افسوس که معرفت و مرام داره مثل ذخیره آبیمون ته می کشه.

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار

مهربانی کِی سر آمد شهریاران را چه شد؟

پیش فروش

گفتم: امروز روز مادر است.

گفت: مگه بدون مادر روز هم میشه. مادر مثل خورشیده. نکنه روز خورشیدم دارین؟

گفتم: نه ما این روز رو بهشون اختصاص دادیم که هم ما هم خودشون یه کم به فکر خودشون باشند.

گفت: آها. زحمت نکش مادرها تو بازار عاشقی همه روزهاشون رو پیش فروش کردند.تا خوشحالی فرزندانشون و ....

گفتم: بهشت رو برا خودشون بخرند.

گفت: حتی بهشت رو واسشون بخرند.

گفتم: واقعا مطمئنی؟

گفت: آره دعای دم صبحشون رو شنیدی؟!!!

روز مادر به همه مادران ایران زمین مبارک باد. 🌷

حواستون هست؟

چه حس خوبیه وقتی می فهمی هر کی هر جایی مشغول است حواسش هست.

من همیشه آرد سوخاری رو با پودر سوخاری مخلوط و استفاده می کنم. تا اینکه یک دفعه که آرد سوخاری گرفتم دیدم تو جعبه اش پودر سوخاری هم گذاشته. حس خوبی داد حس کردم حواسشون هست.

نمیدونم حواس سازمان آب به کمبود بارندگی و نیاز به در نظر گرفتن تمهیدات لازم هست.

حواس دولتهای قبلی نبود که زمین کشاورزی زیر ۴ هکتار اصلا اقتصادی نیست. زمینها کوچیک شد. مزارع گندم شد باغ و کشاورزها شدند کشاورز نما که کشاورزی بازی می کنند. یعنی کارشون یه چیز دیگه هست یه زمین یک یا چند هزار متری گرفتند و توش با چاه از سفره های زیر زمینی آب می کشند و درختاشون رو آب میدند. تو این سرزمین خشک و بی آب. اصلا گاها حوصله چیدن میوه هاشون رو ندارند. دو تا دور زمین رو هم دیوار می کشند و شده ملک شخصی.

اونا تقصیری ندارند مسئولین حواسشون نبود.

حواسمون نبود که الان هوای تهران و عنقریب آبش دچار مشکل شده.

برم، برم حواسم به کارهای خودم باشه.

افسانه ی خلقت

گفتی هر موجودی را ذاتیست و هر ذاتی را سرشتی. گفتی هر موجودی قصه ی خلقتی داره. خیلی از قصه انسان نگفتی. میدونم از دخالت انسان و گندی که تو طبیعت زده دلخوری. اما بگو. آبجی شعرش رو حوصله نداری، میدونم. قصه اش را بگو.

من خودم هم آدمیزادم. اما هر وقت یاد قصه ی خلقت میافتم. دلم به درد میاد اما میگم. میگم که نگی نگفتی.

یاد دارم تازه از گل ساخته شده بودم. خیس بودم هنوز خشک نشده بودم. پر از ترس بودم. فرشته ها دور من جمع شدند و هر کس چیزی می گفت:

میکائیل گفت: من مسئول رزق و روزیم چه چشمان حریصی! به این سادگی سیر نمی شود.

عزرائیل گفت: به نظر بخیل می‌آید به این سادگی جان نمی دهد.

اسرافیل گفت: گوش سنگین است. من با صورم توان بیدار کردنش را دارم؟

جبرئیل چیزی نمی گفت. زیر چشمی نگاهم می کرد.

ابلیس نامی از ته دل به من می خندید. مرتب می گفت. از خاکه از خاکه

جبرئیل نزدیک آمد آئینه ای به من داد و گفت طرف خودت هیچ وقت نگیر به روبرو بگیر پرودگار زیباست عاشق آئینه. تو آئینه دار اویی. چون به جلوه در آید نورش همه جا را فرا می گیرد و وجود ناچیز تو در او غرق می شود.

ابلیس گفت: لعنت به تو جبرئیل آئینه برای زیبا رویان است بینوا خودرا ببیند وحشت می کند.

قلبم از این سخن به تنگ آمد جمع شد و قطره ای از او چکید و از چشمم جاری شد. قلبم با اینکه هنوز خشک نشده بود ترک خورد.

میکائیل فریاد زد: خفه ابلیس. او دل دارد دلش می شکند‌ او اشک دارد اشکش جاری می شود.

در همان حال آئینه را به روبرو گرفتم. پروردگار آمد. نورش همه جا را پر کرد همه فرشتگان جز ابلیس به سجده افتادند.

بی فروغ روی تو ای نازنین

بودنم را شرم دارم بر زمین

نیک میدانم که بازارم نبود

طاقت رسم خریدارم نبود

پرتو حسن تو دادم آبرو

بر ملائک تا شدند در جستجو

پرتو حسن تو غوغا می کند

عالمی غرق تمنا نمی کند.....

عکس روی دیوار

عکس حاجی بالا سرش بود داشت صبحونه می خورد. زن دو سه متلک بارش می کنه پسر حاجی چیزی نمی گه. تا اینکه زن با عصبانیت می گه اون حاجی خدا بیامرز بود حواسش به بچه ها بود اشاره به پسر حاجی می کنه و ادامه میده نه این.

آدم خوب فقط عکس روی دیواره

اهل دنیا ز همه بودن تو بیزاره

صحبت از خوب و بدت نیست به خود خرده مگیر

بهر بیمار دلان دم زدنت آزاره

راز زیبایی گل چیست

اسم وبلاگت رو گذاشتی راز زیبایی گل، تو جادوی زمین یه چی گفتی اما دوست دارم بازش کنی.

تو جادوی زمین به یاد عاشقی خودم در دوران کودکیم نوشتم. اما الان می گم رازش یه چیز دیگه است.

شعرش رو بگو

نه آخه بعد از شیمی درمانیم حدود دو سال پیش دیگه حوصله شعر نوشتن رو انگار ندارم.

مگه مغزت رو شیمی درمانی کردند

آره شیمی درمانی روی روح و مغز و حتی دل آدم اثر میکنه.

خوب قصه اش رو بگو:

در روز ازل که هر ذات را بر صفاتی استوار می کردند، ذات نباتات را بر ایمان و توکل استوار کردند. چون به زمین آمدیم همه در جست و خیز شدیم جز نباتات که با توکل ایستادند و منتظر روزی. خداوند کریم لشکری از نور و آب و خاک گسیل داشت تا روزی نباتات برسانند. گیاهان بزرگ شدند درخت و درختچه شدند. و سر رسید لحظه جفت گیری و عاشقی. همه در پی جفت شدند پرندگان به آواز دلبری کردند و پر و بال آذین بستند. جانوران جنگ خونین عاشقی به راه انداختند. طاووس آئین دلبری تمام کرد و شهره آفاق شد. هر جانداری به سوی جفت خود روان شد. درخت ایستاد پای رفتن نداشت که پای رفتن را در بازار ازل به توکل فروخت. دلبری آغاز کرد نقشی زد به زیبایی طاووس فرشتگان به وجد آمدند و فریاد زدند زیباتر او هر روز نقش خود را زیباتر کرد و با بوی خوش رسم دلبری تمام کرد. نقش گلها و عطرشان زمین را آکنده نمود. فرشتگان از شوق فریاد کشیدند. اما هنوز پای رفتن نبود و دل در وصال معشوق بی قرار. کردگار از فریاد شوق فرشتگان نظر بر زمین کرد و بر آن همه زیبایی آفرین گفت و:

وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ • ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

پروردگار تو، به زنبور عسل وحى (الهام غريزى‌) نمود كه: از كوه‌ها و درختان و داربست‌هايى كه مردم مى‌سازند، خانه‌هايى برگزين. سپس از تمام ثمرات و شيره گلها بخور و راه‌هايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده است، براحتى بپيما. از درون چينه دان آنها، نوشيدنى با رنگهاى مختلف خارج مى‌شود كه در آن، شفا و درمانى براى مردم است؛ به‌يقين در اين امر، نشانه روشنى است براى گروهى كه فكر مى‌كنند.

و این چنین بود که زنبور عسل پیام آور عاشقی شد و دیوان عاشقی درختان و گلها "عسل" را به جهان عرضه داشت.

بدین شعر تر شیرین عجب دارم شهنشه را

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد.

قله دماوند

از جاده دماوند داریم بر می گردیم. هیچ برفی رو کوهها نیست. فقط رو قله دماوند کمی برف نشسته ببین:

آپلود عکس

غصه نخور مگه برفها بهت روزی میدن. به خدا توکل

نه خدا روزی میده. به خدا توکل می کنم و ....... غصه میخورم.

انواع ابرها

اولی: اگه گفتی چند جور ابر داریم

دومی: عه....کومولوس، استراتوس، سیروس و .‌‌‌‌‌.....

اولی: بس کن اینقدر اوس اوس نکن ابرها هم مثل آدما هستند. ابرهای دعوایی میان میبارن سیل میشه رانش زمین میشه. ابرهای بامعرفت و باحال میان میبارن خوشگل و زمین رو سیراب می کنند. ابرهای فامیل دوری. به زور میان دو سه قطره میبارن میرن. ابرهای همشهری بارشون رو جای دیگه خالی می کنند یه سری بهت از دور میزنند ببینند زنده ای و میرن. ابرهای بی معرفت اصلا نمیان.

دومی: ابرهای امسال اصلا با معرفت نبودند.

اولی یه نگاهی کرد و گفت: ولش کن خدای ابرها از همشون بالاتره. خیلی هم با معرفته حتما یه حکمتی داره. دعای بارون رو بلدی؟

به امید خدای ابرها.

پسر کوچولوی فامیلمون که شب خونشون خوابیدیم. الان اومد تو به مامانش گفت: پیش بابام دیشب خوابیدم بابام روم پتو نزاشت. بنده خدا باباش چه بچه بدجنسی داره. از الان زیر آب زنی. چه قدرم این پسر کوچولو خوشمزه و خوشگله.

امامزاده

اگه گفتی اون کدوم در است که تا واردش میشی با کلاس میشی ناز میشی اصلا طاقت فشار رو نداری و آدمای بیرون را بی صبر و بی تربیت و بی کلاس می بینی. اصلا روشنفکر میشی.

تالار عروسیه؟

نه بابا اونجا باید رخت و لباست عوض کنی. اما اینجا تا واردش میشی این تغییرات رخ میده. مصداق شعر حافظ است که می گه

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان(در داخل این محوطه)

قال و مقال عالمی میکشم از برای تو (خارج این محوطه)

امامزاده است؟

مثل امام زاده است اصلا خود حاجته.

حرم حضرت زینبه؟

نه اون اهل خودش رو داره این اهل و نااهل نداره.

اصلا اونجا میریم؟

هر روز اونجا میریم.

هر روز میریم اما نمی فهمیم؟

هر روز میری اما نمی فهمی تغییرات رو.

نمیدونم گیج شدم.

گوش کن صداش داره میاد.

بیرونش: خانم تو رو خدا یه ذره برو تو من جا بشم. یه ذره تا در بسته نشد.

داخلش: ای بابا خانم چرا هل میدی خوب جا نیست سوار نشو چه قدر بی فرهنگی. کمرم له شد. اصلا برم رو سقف تو بیای تو.

آها فهمیدم.

حالا به سلامتی اونایی که تو مترو مثل یه صخره هستند تکون نمی خورند و سیل جمعیت را به دو قسمت تقسیم می کنن.

به سلامتی اونایی که می شنینن و کمر جمعیت رو خم می کنند.

به سلامتی اونهایی که اونقدر معتاد فضای مجازی هستند و در حالی که به هم چسبیدیم با هم ادامه فیلم ترکی عشقولانه را می بینیم یا بازی دورچین انجام میدیم.

به سلامتی همه زن زندگی آزادیهایی ‌که بخش آزادی یعنی موهای پریشانشان تو دماغ و دهن بقیه است.

به سلامتی همه زن زندگی آزادی که بخش آزادیش رو می پوشونند و میشن زن زندگی.

به سلامتی اونایی که قدشون بلند و میشه رو شونشون خوابید.

به سلامتی اونایی که موقع سوار شدن من و هل میدن تا سوار شم و بگم پشت سری هلم میده.

به سلامتی همه فروشنده ها و خریداران مترو. راستی چرا مقنعه و شلوار خونه ای مردونه نمیفروشید. تا مجبور نشم بیرون بخرم.

مردهای قبیله ام کمبود شلوار دارن و سر شلوار خونه ای دعوا می کنند.

به سلامتی همه مسافران، دست اندرکاران و راننده بامرام مترو.

مردهای بد

همه خانمها می گن:

مردها بدند همه که مثل برادرها، پسرها و پدرهامون نیستند که شریف باشند.

پس بعضی از مردها هستند تو جامعه که نه پسرند، نه برادرند و نه پدر.............. ها! شوهرند.

پس شوهرها نه پسرند نه .‌‌....... یا پیغمبر!!!! من میگم این مرتیکه یه چیزیش میشه!!!!

آپلود عکس

نشئه اخری

به خودم گفتم:

می گن تو نشئه اخری همه از هم جدائیم. کسی حال بد کسی رو خوب نمی کنه و بالعکس. هر کسی با خودش مشغوله. همدیگه رو می بینند اما از هم جدان. این اثر پروانه ای و از این قوانین دنیایی اونجا نیست.

خودم گفت. یعنی کسی نمی تونه واسه کسی کاری بکنه بد یا خوب.

گفتم: آره دقیقا. چه قدر هم خوبه. شاعر می گه:

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد.

خودم گفت اما یه مشکل کوچولو وجود داره. گفتم چه مشکلی.......

گفت: کسی واسه خودشم کاری نمی تونه بکنه.

میخوام غصه بخورم

جام رو زود گذاشتم دلتنگم میخوام دراز بکشم و غصه بخورم.

برای بارون و برفی که نمیاد

برای خشکسالی که تو راهه

برای آلودگی هوا

برای غصه ی عزیزام که میدونم و نمیتونم کاری کنم

برای خودم. خودم! ولش کن خودم یه روز چشامو میبندم و از دنیا پر از غصه میرم. خدا کنه اون روز خدا منو به خاطر غصه های که خوردم ببخشه. می دونم باید توکل کنم اما ........ باز غصه می خورم.

دلم درد میکنه شکمم صدا میده صدای قار و قور. گشنم نیست از غصه است. آخه غصه باد داره. اگه نداره چرا میگن غمباد.

ماه

امروز ماه دوازدهمه. گذشت اون روزهایی که تو نور خورشید روزمون شب می شد و با نور مهتاب میخوابیدیم. الان روزها دیوار همسایه رو می بینیم و شبها .........‌

دیوار همسایه رو نمی بینیم.

تو راه از ماه عکس گرفتم:

آپلود عکس

رمز کارت

گفتم یک کیلو گوجه، شاگرد میوه فروش با عینک ته استکانیش انگار نگام نکرد. گوجه رو کشید . با خودم گفتم من خیلی این میوه فروشی نمیام. الانم یه ماهه نیومدم. حتما رمز کارتم یادش رفت.

یادش نرفت!

رمز مشتریهاش حتی غیر مشتریهاش یادش نمیره.

براش صلوات بفرستید چش نخوره.

عادت

اولش یادته وقتی رئیست شد گفتی این چه آدم بی عرضه ای. حالا دیگه به بی عرضه بودنشم عادت کردی. تو جلساتی که باهاش میری و بیشتر شبیه محاکمه است، تو و اون همیشه در ردیف بدهکار و متهم میشینین.

راستی به بدهکار و متهم بودن هم عادت کردی.

وقتی چایی میارن تو شیکمو بازیت گل می کنه و از شیرینی یا بیسکوییت های روی میز به اون تعارف می کنی و خودتم بر میداری‌، وقتی بیرون میایین. اون از روی میز منشی دو تا شکلات بر میداره و به تو هم تعارف می کنه.

راستی فهمیدی! این قدر ترسو هست که تو جلسه جرات نمی کنه دست به بیسکوییت های مدیر بزنه.🙂🙂🙂

از همه خوشمزه تر قبل از شروع جلسه تو دلش دعا می خونه اونقدر بلند که تو میشنوی تا مدیره دعواتون نکنه. فکر کنم خود آقای مدیر هم می شنوه.