دوش دیدم روح باران را به خواب

گفتم ای مه روی از من رخ متاب

خشک گردید جنگل و دشت و دمن

شد به فریاد بلبل و زاغ و زغن

گفت: بر دیدار من مشتاق تر

تا بگیرم خاک خشکیده به بر

لیک داری دانه ی زقوم دل

زان بسی ترسم که گردی زنده دل