دوش در خواب به شکایت از آسمان تا بالای ابرها رفتم. بانگ بر زدم. این همه بخل به زمین از چیست. نه رقص برفی، نه ترنم بارانی.

فرشته ای دیدم که به سوزنی، ظاهرا تکه ابرها را به هم می دوزد.

گفتم: چه می کنی.

گفت: ابرها را به هم پیوند میدهم تا بارانی ببارد.

نزدیک تر رفتم. دیدم به سوزنش نخی نیست.

گفتم: نخ نداری!

گفت: می دوزم به امید نخی که:

از زمین برسد. اما کسی به آسمان نخ نمی دهد.

نه نجوای نیمه شبی و نه دعای سحری.