راز زیبایی گل چیست
اسم وبلاگت رو گذاشتی راز زیبایی گل، تو جادوی زمین یه چی گفتی اما دوست دارم بازش کنی.
تو جادوی زمین به یاد عاشقی خودم در دوران کودکیم نوشتم. اما الان می گم رازش یه چیز دیگه است.
شعرش رو بگو
نه آخه بعد از شیمی درمانیم حدود دو سال پیش دیگه حوصله شعر نوشتن رو انگار ندارم.
مگه مغزت رو شیمی درمانی کردند
آره شیمی درمانی روی روح و مغز و حتی دل آدم اثر میکنه.
خوب قصه اش رو بگو:
در روز ازل که هر ذات را بر صفاتی استوار می کردند، ذات نباتات را بر ایمان و توکل استوار کردند. چون به زمین آمدیم همه در جست و خیز شدیم جز نباتات که با توکل ایستادند و منتظر روزی. خداوند کریم لشکری از نور و آب و خاک گسیل داشت تا روزی نباتات برسانند. گیاهان بزرگ شدند درخت و درختچه شدند. و سر رسید لحظه جفت گیری و عاشقی. همه در پی جفت شدند پرندگان به آواز دلبری کردند و پر و بال آذین بستند. جانوران جنگ خونین عاشقی به راه انداختند. طاووس آئین دلبری تمام کرد و شهره آفاق شد. هر جانداری به سوی جفت خود روان شد. درخت ایستاد پای رفتن نداشت که پای رفتن را در بازار ازل به توکل فروخت. دلبری آغاز کرد نقشی زد به زیبایی طاووس فرشتگان به وجد آمدند و فریاد زدند زیباتر او هر روز نقش خود را زیباتر کرد و با بوی خوش رسم دلبری تمام کرد. نقش گلها و عطرشان زمین را آکنده نمود. فرشتگان از شوق فریاد کشیدند. اما هنوز پای رفتن نبود و دل در وصال معشوق بی قرار. کردگار از فریاد شوق فرشتگان نظر بر زمین کرد و بر آن همه زیبایی آفرین گفت و:
وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ • ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
پروردگار تو، به زنبور عسل وحى (الهام غريزى) نمود كه: از كوهها و درختان و داربستهايى كه مردم مىسازند، خانههايى برگزين. سپس از تمام ثمرات و شيره گلها بخور و راههايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده است، براحتى بپيما. از درون چينه دان آنها، نوشيدنى با رنگهاى مختلف خارج مىشود كه در آن، شفا و درمانى براى مردم است؛ بهيقين در اين امر، نشانه روشنى است براى گروهى كه فكر مىكنند.
و این چنین بود که زنبور عسل پیام آور عاشقی شد و دیوان عاشقی درختان و گلها "عسل" را به جهان عرضه داشت.
بدین شعر تر شیرین عجب دارم شهنشه را
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد.
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.