مقتل حسین _ شهادت عبدالله
شب ششم روضه:
امام بعد از خداحافظی آخر از اهل حرم لباس کهنه ای زیر لباس رزم خود می پوشد و از خیمه خارج می شد:
💐تا برون آمد حسین، شمر لعین
با گروهی دوره کرد حبل المتین
مردی از ایشان که مالک نام داشت
بر حسین تندی و هم دشنام داشت
زد یکی شمشیر از بالا و بر
هم کله بشکافت و هم فرق سر
آن کله افکند، سر پر خون ببست
باز کلاه دیگری بر سر نشست
بازگشت مولا و لختی کرد درنگ
تنگ تر شد حلقه ی پیکار و جنگ
ناگهان یک کودکی از خیمه شد
تا به سوی آن عزیز تشنه شد
نامش عبدالله حسن او را پدر
خواست تا باشد عمویش را سپر
مانع اش شد زینب اما بی اثر
در دمی آمد عمویش را به بر
تا بزد شمشیر خود بحر بن کعب
کرد عبدالله دفاعی سخت و صعب
گفت حرامی می کشی عم مرا
دست خود را حائل آورد بر بلا
دست شد قطع و فقط بر پوست بند
گفت یا اماه آن شیرین قند
تنگ در آغوش کرد او را حسین
گفت صبوری پیشه کن نور دو عین
با صبوری خیر گردد هر بلا
بهر تو ماند به پیش کبریا
تو به آبای نکویت ملحقی
حمزه و جعفر حسن بن علی
بعد از آن گفت ای تو دادار جهان
کن بخیل این آسمان بر ناکسان
بهره مند گر می کنی بنما جدا
والی و حاکم از آنان نارضا
عهد و پیمانی به یاری ساختند
عهد را بشکسته بر ما تاختند
در بر عم اش یتیم مجتبی
شد به تیر حرمله تا کبریا💐

منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.