امروز ناهار درست کردم و مقداری برای خودم تو ظرف غذام کنار گذاشتم تا بعد از استخر برم پارک ناهارم رو بخورم یه تفریح خودم با خودم. اما بعد از ماجرای مو برداشتن انگشت سبابه ام (پست "انگشت سبابه" هفتم مرداد) با خودم عهد بستم نمازم رو همیشه سر وقت بخونم.

پارک، ناهار و نماز

پس دنبال یه جای دنج واسه نماز بودم. آها پشت کتابخانه. خانمی اونجا نشسته بود و من حس می کردم دو مرد هم حواسشون به اون نقطه هست. اذان شد نمازم رو خوندم. ظرف غذام رو در آوردم گربه ای به نزدیکم آمد یه مقدار کوکو سیب زمینی براش انداختم. برنج و کمی کوکو رو هم به خانمی که اونجا نشسته بود تعارف کردم با اصرار قبول کرد. می گفت عاشق این گربه است بهش صبحونه و ناهار و شام میده. کوکویی که براش گذاشتم رو به اون گربه داد. گربه خورد.

آپلود عکس

رو به من و پشت به اون نشست. انگار میدونست همه ی اون کوکو رو من دادم. زن ادامه داد خیلی با معرفته.

خندیدم و گفتم معلومه با یه ذره کوکو همه محبتهای شما رو فراموش کرد و پشتش رو کرده به شما نمک نشناس!

گربه سیر شد و رفت یه گوشه ای مشغول استراحت شد.

آپلود عکس

یکی از آن دو مرد طرف اون زن اومد و مشغول کشیدن مواد شدند. من هم بدون خداحافظی از اون جا رفتم. گربه دنبالم راه افتاد و در مسیر حرکتش به شیوه ی همه شکارچیان با مالیدن خودش به درخت، نرده و هر چیز دم دستش ظاهرا قلمرو خودش را نشانه گذاری می کرد.

گربه نسبت به من نه با معرفت بود، نه نمک نشناس نه هیچ چیز دیگه اون شکارچی با شکوه طبیعت بود و من به نوعی شکارش. همین.

بینوا انسان که در جریان زندگیش نمی فهمه هدف از خلقت اون چیه. با غمها غمگین و با شادی‌ها شاد میشه و چون نمی تونه با اندوه و غمش کنار بیاد به اعتیاد رو میاره. چون بلد نیست با همنوع خودش که در اصل کنش و واکنش با همنوع وسیله تکامل هر موجودی است، تعامل کنه به حیوانات رو میاره.

شادی و غم رقص نور است خور را یابنده شو

نیست شو در هست او با هست او تابنده شو

شد فلک، چرخی و تو بالا و پایین می شوی

کن رها این دور را در مرکزش گردنده شو