بعد از حملات اسرائیل خانواده اصرار به رفتن کردند. به خصوص بعد از اتفاقاتی که افتاد مجبور شدیم بریم.بریم به ده خانه اقوام و مادر شوهر.

اما چه قدر سخته امشب شب دوم دوری از خانه است. با زانوی پر درد. گوارش ناسالم خیلی برام سخته. اگر به خودم بود نمیرفتم زیر موشک بودن شاید بهتر از آوارگی باشه.

الان خانه یکی از اقوامیم با برادر شوهرم. جاری گرامی خر و پف می کند و من به سختی خوابیدم.

بین خواب و بیداری حس کردم عضوی شبیه دست را لمس میکنم که دست خودم نیست اما دست دیگری هم نبود. در خواب به جاریم اصرار می کردم که مرا از خواب بیدار کند.

کاش یکی ما را از خواب بیدار کند و ببینیم همه اینها خواب بود چه جنگی!!!!!

من از مرگ نمی ترسم که همیشه برام فکرش شیرینه و طعم رهایی از غم و درد میده اما از آوارگی و درد و غم و از دست دادن عزیزانم......

می ترسم. خدایا کمکمون کن.