سوغات
امروز ختم پیرزنی بودم که وقتی ۴ سال از زمین گیر شدنش گذشت به نوه اش که آماده رفتن به حج بود گفت از تو دو خواسته دارم:
اول اینکه دعا کن خدا جون من و بگیره دیگه طاقت موندن ندارم.
دومی هم از اونجا برام کفن بیار.
هفته پیش نوه اش اومد و دیروز صبح خدا جونش رو گرفت. بعد از ظهر کفنش کردند. با همون کفنی که نوه اش از مکه آورد.
براش یه حمد و سوره بخونید.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 0:38 توسط زرین کوه
|
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.