مست الست
جلوه ای بنموده در روز الست
عالم از دیدار رویش مست مست
آسمان اندر صفایش نیلگون
لاله از شرمندگی آمد به خون
گل ز روی خوب او بگرفت وام
بید مجنون شد پریشانش مدام
خور در آتش شد از گرمی مهر
ماه تابان زو درخشان کرده چهر
رعد از شورش بزد بانگ سروش
.
.
.
پس چرا من مانده ام در خود خموش🤔🤔
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:49 توسط زرین کوه
|
منم زرین کوه عاشق زمین همان که همه عشق او فریاد شد و همه فریادش کتابی با عنوان "جادوی زمین". حال منجی زمین را فریاد می کند.