گاهی وقتا آدم کم میاره. گاهی وقتا آدم می ترسه. گاهی وقتا آدم مثل بچگیهاش بغل می خواد. یه بغل که توش احساس آرامش کنه. مثل بغل مامان.

اما کسی نیست. بغلی نیست که توش جا بشه. باید وایسه تک و تنها. این وقتا فریاد میزنه:

یا غیاث المستغیثین ده پناه

ای تو نوری فی الظلم بنمای راه (از کتاب جادوی زمینم)

یا شعر فی البداهه به سبک بابا طاهر میخونه:

گر امواج حوادث هولناکه

تو دریابم که حالم دردناکه

اگر باشی کنارم ای دلارام

از این بازی ایامم چه باکه